قلبم خیلی سنگین شده... مثل همیشه تنها دلیلی که منو اینجا کشونده! حس میکنم تمام زندگیم مشغول بازی بودم. به 1ی وصل نبودم. اون من، من واقعی نبود. معنی رفتارام اونی نبود که حتی خودم انتظار داشتم! حس میکنم یه نقطه خیلی دور وایستادم و دارم منی رو میبینم که غریبه س که خودشو به درو دیوار میزنه... =)))) من بیش از اندازه احمق و مثبت اندیش بودم تمام مدت داشتم خودمو گول میزدم! همیشه جوری رفتار میکردم انگار با اعتماد به نفس ترین و دوست داشتنی ترین ادم روی زمینم! ولی الان از اینجا که ایستادم منی رو میبینم که تقلا میکنه تا دیده بشه! هر لبخندی که زدم، هر حرفی که زدم، هر باری که جمع تو دستای من بود... میخواستم دیده بشم! دوست داشته بشم. ولی مدام رها شدم... ترک شدم! من همیشه اضافی و اغراق آمیز بودم. همیشه توی خیال های خام بودم خودمو گول زدم نفهمیدم حتی ادما دارن منو پس میزنن! نفهمیدم چقدر تنهام! چقدر میخوام دوست داشته بشم! چقدر کسی منو دوست نداره... خدای من فکر اینکه تمام این مدت آدما چه تلاشی میکردن 1 تحمل کردن من داره دیوونه م میکنه... امشب اولین باریه که فهمیدم من سخت دوست نداشتنی ام.
بزرگترین اعتراف زندگی من.
برچسب:
نویسنده: رضا جعفری